




خدا چیه؟
چه جوریه؟
چه کار می کنه؟
و...
و...؟
بالاتر ... بازهم بالاتر.........................تا اوج بی نفس شدن
هیچ لذتی مثل پرواز نیست
و در اول ناگهان پر می کشی و دگر نه برای بار دوم
سعی کن ... تلاش کن
و آنگاه راه پرواز را می آموزی و دگر هیچ چیز
مثل پرواز نیست
آخر خط دیدنیست
یکی مونده در راه و آن یکی شنیدنیست
خوشبحالت که پرواز کردی
چون بال و پر تو دیدنیست
...
دست بگیر تا از گرمایه وجود دست او یخها آب شوند
به وجود هستی فکر کن تا به حقیقت برسی
از گفتن اسم دوری نکن تا به فردا نزدیک شوی
اگه می خوای اونو بشناسی به درون خودت سفر کن
و اینم جواب کسانی که نگران من هستن:
اگه تو راه بمونی دلیل بر این نمی شه رفیق نیمه راه بشی
کم کم دارم فکر می کنم خدا خدا کردن فاییده ای نداره
امان از تحقیر شدن توسط تو نه خودم
دیگه از هرچی قسمت و سرنوشت سیر شدم
توی این غربت تنها رفیقم یه جانمازه
کاش میتونستم پرواز کنم تا آسمون هفتمی که دختر باران می گفت
من آمده ام برای پرواز
تمام آرزوها در یه لحظه بهم می ریزن و می بینی معجزه هم کار ساز نیست
عاشورا تمام شد و من ماندم و یک عالمه سوال
حسین که بود؟ ابوالفضل چرا نرفت؟ زینب چه شد؟...؟...
وقی دلت را به عاشورا می دهی عطر یاس به مشامت می خورد و آنگاه پرواز آسان است تا ملکوت
وقتی آب می خوری صدایی می شنویی که می گوید: العطش
وقتی پا برهنه به سوی حرم می روی صدای ثم اسب ها را می شنوی که به زور وادار به حرکت می شوند
وقتی پرچم را بلند می کنی و باد در او نوازش می کند می گویی چقدر سنگین است و نمی شود نگه داشت و ندایی درونی می پرسد: علمدار که بود که این پرچم را یک دست بلند می کرد؟
وقتی کنار دستییت می خندد در تصویر عاشورایه ذهنت اشک حسین را می بینی
وقتی کودکی می بینی که دارد راه می رود به خود می گویی: آیا می تواند یک زنجیر را با خود حمل کند
وقتی شمع در دست به سوی مقصد نا معلوم می روی خرابه های کوشه و کنار شهر از وقتهای دیگر بیشتر جلب توجه می کنند
و وقتی صبح یازدهم محرم از خواب پا می شوی می گویی: عجب خوابی بود
18 بهار با او بودن هیچ وقت یادم نمی رود... 9 سال با او بودن را هرگز به فراموشی نمی سپارم و بوی وجود پاکش را حتی برای من حس میکنم و اصلا از من جدا نشده...عینک زربینیش را با خودم آورده ام و هر وقت دل تنگش می شوم بهش نگاه میکنم...اون نماز را یادم داده بود و او بود که مرا با حسین آشنا کرد و او بود که وجودم را ساخته بود از تاسوعا و عاشورا و ...علی.
دیشب داشتم می باریدم و بهش می گفتم که چرا سرنوشت من را نا مشخص می گذاری؟چرا دوباره من را(...)کردی ولی این بار کاملا متفاوت...وقتی رفتم در اتاقش تا با او خداحافظی کنم با تخت خواب خالی روبه رو شدم که همیشه در آن مرا به آغوش گرم پدروارش می کشید و بوسه های پیر و به رمقش را روی گونه های من می گذاشت بدون هیچ اثری و بعد من پیشانیش و پشت دستش را گل بارن می کردم ، تو اینها را دیدی ؟که حالا با من این کار میکنی؟مادرم گریه می کند حق دارد ولی من نمی توانم چون قلبم با توست ولی نمی دانم آیا قلبم را می پذیزی؟هنوز فکر می کنم که هر وقت 1000کیلومتر طی شود او در چهار چوب در منتظر من ایستاده ولی خداحافظی آخرهمه چیز را گفت و گفت و گفت و گفت...
می دانم که او در آرامش خوابیده و هیچ چیز بهتری نمی خواهد ولی من با خاطراتش چه کنم و تو خواستی...
قرآن را بازکردم سوره فاطرآمد و شروع به خواندم می کنم:
به نام خداوند بخشنده و بخشایش گر
سپاس خدایی راست که آفریننده آسمان ها و زمین است...
این تقدیم به تو که فکر می کنی خیلی پرتی و امیدی نیست و روشنایی به حداقل خود رسیده ولی نمی دونی که باید در خودت دنبالش بگردی نه در اطرافت:
چرا فکرمی کنی هیچ چیز جز خدا ارزش نداره و فقط باید با او باشی ، اگه اینجور بود پس خدا انسان خاق کرد برای چی همون فرشه ها برای پرستشش بس بودن.
امروز حس کردم در نقطه ای هستم که فقط خدا می تونه کمکم کنه برای همینم گفتم :خدا اگه درست شه 100تا صلوات نذز میکنم ، حل شد.
امشب پرسیدم :این عشقی که همه دم می زنن چیه؟چه ارزشی داره؟؟؟گفتن:اینا همش پوچه عشق تو جامعه بد تعریف شده...در صورتی که خوت می دونی که باور داری که به این عشق ایمان داری، وقتی از کسی خوشت میاد یه عامل از عشقه،نه همش نه هیچیش.
تو داری با تک تک لحظه های زندگیت بازی می کنی ، بازی که می دونی اگه مساوی کنی شانس آوردی وترس از باخت روحیتو تضعیف می کنه.
هیچ وقت دوست ندارم با کسی برم حرم یا روز "مگه موارد خواص".
آهای تو که این همه دوری از من توکه در حال عبوری از من.
یکی میگفت آدم باید به دینش عمل کنه! بهش گفتم دین مهم نیست به دلت گوش بده و به اعتقاداتت عمل کن... خندید.
به اطرافیانت فرصت بده تا کمکت کن چون هر انسانی بخشی از خدا در وجودش هست.
درد دل کن با هرکی که فکر میکنی از تو دورتر و غریب تر.
حس کن اطرافتو و بدون حس کردن اولین کاره.
عاشق باش نه عشق باز.
باد باش نه طوفان.
و در آخر : خودت باش نه ...
امشب داشتم همین چور عشقی برای خودم می زد:
یه دیواره ، یه دیواره...
نمی دونم چی شد یه نت خود به خود امد رو دستم ولی وقتی داشتم می زدم می خواستم حس عجیبی داشتم
هیچ کس کنارم نبود وقتی تموم شد انگار همیچی ام ا هون تموم شده بود
1 ساعت بعد دوباره سعی کردم ولی نشد
نمی دونم دلیلش چی می تونه باشه ولی یه لحظه گفتم هر فرصتی یک بار ایدآل میشه نه همیشه...
.............................چرا بیهوده می کوشی
یه روز یه خونه ای بود..........................
![]()
امید کجاست ؟؟؟از تو می پرسم که آن سوی دریاهای خیال خود زندمانی می کنی نه زندگانی.........کشتی در دخت است و درخت در زمین و زمین از خاک است و خاک در وجود آدمی........به دریا نزن چون گل میشوی
تو از گردآب نیستی با باد سفر کن که سبکی را حس کنی و از زره زره های خود ..باد را...گردباد کنی

اینقدر دلم می خواد منفیام در هم ضرب شن بشن مثبت
اینقدر دوست دارم که هر وقت خواسم ببینمت...حست کنم...برات زار زار گریه کنم
اینقدر تلاش میکنم که همه وقته یادت کنم و بگم خدا توهم کمک کن............نه خودم کردم
بگی برو برم... بگی بمون میمونم... بگی برو تو چاه میرم چون مطمئنما که طنابت پوسیده نیست
خدا دیگه روم نمی شه بلند صدات کنم اخه الآمن همه خوابن ...
ولی می تونم بگم که خدا نه
پس
خدا
این ره که من میروم به کجاستان است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یکی از بچه ها میگه پشت هیچستان جایی هست!!! کجاست؟؟؟
نمی دونم هنوزم وقتی غروب و میبینم می فهمم که داری میگی :آهای ملت٫ طلوع هم آفریدم فقط غروب و نبینید
هفتا آسمون داری که تو همش میلیونها ستارست...اما شهاب من کجاست؟
+ = - × -

چقدر دوست داشتن در وجود بی همتایش زیباست.
هیچ وقت بی او نیستم، ولی هیچ وقت هم با او نیستم مگر لحظه هایی در تنهایی،او با آغوشی باز مرا می پذیرد حتی در همان یک لحظه؟
او تمام زیباهایش را می تواند در همان یک لحظه به من دهد ولی می داند تاب تحمل گرمای وجودش را روح سردم ندارد و میشکند...
و مرا دوست دارد چون نمی خواهد بشکنم و ریز ریز شوم....
دستم بگرفت پا به پا برد مادر
نمی دانم قسمت گم شده در کجاست و نقشه از کدام راه خبر می دهد ... نور دارد ضعیف می شود و قطب نما کار نمی کند ...آری من در تاریکی قدم بگزارم و دور خود بچرخم و نمی دانم که تو در وسط راه دایره ای من هستی....و من هی می چرخم تا لحظه ای که تو صدا زنی ................من اینجام ، یا.................... یا شعاع دایره ام صفر شود
من به صفر رسیدم و تو آنقدر...
آب شد ...یخ آب شد و حس تو وجودم را بلید و می توانم سرم را در آغوشت بگزارم، من از گرمای زیبایی تو وحشتی برای آب شدنم ندارم ....می خواهم با تو باشم...حتی اگر نیست شوم...

پس :
هنوز نمی دانم
چگونه از این لحظه ها گذشتی
و زمین را پیمودی
و به قلبم بخشیدی
بهار را...
هنوز نمی دانم
چگونه آرام عبور کردی از من
و رد پای روحت بر جسمم باقی ماند
و تو راه را...
انگار هوس چیدن سیبی
تو را کشاند
به خراشیدن قلبم
که سال ها
در انتهای انبار چوبی ذهن
حتی نداشت هوا را...
یا جستجوی لیوانی نور
تو را کشاند به تاریکی درون من
تا روشن سازی
اتاقک آبی قلبم را
صدا کن مرا...

هنوز بی آنکه گریه کنم گونه هایم خیس می شود
هنوز بی آنکه بخواهم حرف بزنم سکوت می کنم
هنوز درخت باغچه ام را آب نداده برف می بارد و تبر در کنارش
هنوز ققنوس وجودم از خاکستر سر در نیاورده آتش می گیرم
هنوز سلام نکردم و احوال پرسی دستم را میبینم که دارد بای بای می کند؟
هنوز وقتی می خواهم با خودکار نوام با هزار شوق بنویسم تموم میشود
هنوز از خواب بیدار نشدم شب میشود و خسته ام برای خوابیدن
هنوز چترم را نبسته ام تا باران را حس کنم تگرگ می آید
هنوز از کوچه های بچه گیم خارج نشدم زلزله شهر را ویران می کند ...
هنور ب نگفتم عظیم می شنوم...
ولی
هنوز نفس نکشیده ام نام تو را فریاد می زنم خدای من
به خاطرهیچیم که نباشه ،برای این نعمت ممنونتم

من کجایم ، تو کجایی؟ ....ما کجاییم؟
چرا ؟؟؟و چرا؟؟؟ ما اسیر نفسیم؟
ما می دونیم این دنیا ارزش هیچی رو نداره...این یه شعاره؟.....چرا؟؟؟
چرا من نمی توانم نفسی بکشم که در آن ریا نباشد............چرا دست تو در آینه من فقط دیدیه می شود؟آینه ای که یک رو دارد و پشتش هیچ...
من صدایت نمی کنم چون زیاد این کارو کردم.......ولی نفسم قادر نیست.....یه عادته؟
وقتی می گم اینو می خوام ، مطمینم که می گی پس من چی ...ولی من کورم، کرم ، لالم ، چلاغم ، مفلسم ....... و بدبخت
نمی تونم ...نمی تونم تحمل کنم که من یک نفر هستم
نمی خوام این دفعه صدات کنم ولی نمیتونم پس بلند می گم:
خدآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
من و دریاب..........................................من طفلی بیش نیستم.....و یک رفیق نیمه راه که... نه، من اصلا با تو راهی نیومدم که بخوام نیمه داشته باشم
من هیچ چیز، هیچ کس ، هیچ حس و هیچ امیدی ندارم..........................................................................................جز تو.

می دونم خدا که تو هر چیزی که آفریدی یه جفتم براش خلق کردی
خدایا من می خوام تنها باشم
نمی خوام وقتی مکمل خودمو بهم نشون دادی عاشقش بشم....نمی خوام
می ترسم
می ترسم از این که عشقم دو نیمه شه
یه نیمه تو ......یه نیمه او
نمی خوام .... فقط خودتو خودم...من نمی خوام جفتی ،مکمل داشته باشم
اگه تو بخوای میشه
که فقط من ...من...من...من...من...من................................. و تو

بزار یه جمله از سریال صاحب دلان بگم:
بعضی ها فکر می کنن خدا با اونهاست و خدایی دارن که هواشونو داره، ولی نمی دونن اونا با خدا نیستن و هوای خدا رو ندارن...
چرا...مومنی به اینه که ذکات بدی و حج بری و حاج آقا،حاج خانوم بشی؟ نماز اول وقت تو صف اول مسجد؟یا روزه گرفتن با یه سحری کامل؟یا انکه جلو نامحرم خودتو جمع کنی که خدایی نکرده معصیت نکی؟؟؟
نه
هیچ چیز مثل مهربونی تورو نزدیک به خدا نمی کنه، چون خدا مهربان است و وجود مهربانی از خداست ، و دوست داشتن از مهربانی بوجود می آید که کمال مهر است.
(مهربانی چه کلمه آشنایی ، کجا شنیدم ، آهان رفتاری که با دوست صمیمیم میکنم یا به مادر و پدرم یا کسانی که من و دوست دارن...جایه دیگه ای نشنیدم!!!)افسوس...
"به تمام راه هایی که می توانید ،درتمام جاهایی که می توانید،درهروقتی که می توانید ،با تمام نیرویی که می توانید ،تا آنجایی که می توانید،خوبی کنید(جانولی)"

امشب اولین برف در سال 85 تو مشهد بارید،تنها نعمت خدا که سفیدی خاصی داره، البته اونقدر نیومد که بشه گفت فردا مدرسه ها تعطیله،فقط به اندازه ای که روی همچی یه لایه سفید کشید...سفید مطلق،اما حیف فردا دوباره خورشید تابش می کنه و هرچی سفیدیه به مرور زمان آب می کنه... .
بعضیهایم که از برف خوششون نمی یاد و از سفید شدن بیزارن خودشو دست به کار می شن و جلوتر از خورشید برفارو پارو می کنن... .
بعضیهایم به برف و بارونش کار ندارن دنبال کار هر روز خودشونو میگیرن... .
اما هستن کسایی که می زارن برف بمونه ، آب بشه و به خورد باغچه کوچکشون بره و بهار دوباره سفیدی از سر شاخه ها بزنه بیرون... .

کاش اونقدر برف بباره که دیگه هیچ وقت آب نشه و هیچ کس نتونه پارو کنه و همه چی تا عبد سفید بمونه،ولی افسوس خدا بی نهایت رنگ آفریده و فقط سفید و سیاه خالص و مطلق ... .
نمی دونم چرا می بینم ولی باورش سخته که منم خدایی دارم و دوستم داره،نمی دونم چرا در ذهن بی آبرویم خدایی هست ولی جزء خاطرات دور توی قسمت بلند مدتم که داره خاک می خوره...؟؟؟
خدآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ،اگه من گناه کارم،بنده توام
خدآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ،اگه من بی آبرویم،بنده توام
خدآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ،اگه من یه روسیاهم،بنده توام
خدآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ،اگه من یه روز با ریام،بنده توام
خدآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ،اگه من توبه شکنم،بنده توام
خدآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ،اگه من تویه مرداب،ماهیه گم گشته ام،بنده توام
خدآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ،اگه من بی حیا ام،بنده توام
خدآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ،اگه من بی وجدانم،بنده توام
خدآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ،اگه من ...،بنده توام ، بنده توام ، بنده تواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
... .
ولی این بار می خوام بلند تر از قبل ، با تمام وجودم فریاد بزنم ، خدآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
منم بنده توام و می دونم و ایمان دارم که بنده توام و می دونم اگه باهات باشم یه رفیق نیمه راه ، تو می مونی توی راه ، تا بیام برسم ...
ای عبور ظریف
بال را معنی کن
تا پرهوش من از حسادت بسوزد
ای حیات شدید
ریشه های تو از مهلت نور
آب می نوشد
آدمی زاد این حجم غمناک
روی پاشویه وقت
روز سرشاری حوض را خواب می بیند
ای کمی رفته بالاتر از واقعیت
با تکان لطیف غریزه
ارث تاریک اشکال از بالهای تو می ریزد
عصمت گیج پرواز
مثل یک خط معلق
در شیار فضا رمز می پاشد
من
وارث نقش فرش زمینم
و همه انحنا های این حوضخانه
شکل آن کاسه مس
هم سفر بوده با من
از زمین های زبر غریزی
تا تراشیدگی های وجدان امروز
ای نگاه تحرک
حجم انگشت تکرار
روزن التهاب مرا بست
پیش از این در لب سیب
دست من شعله ور میشد
پیش از این یعنی
روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود
روزگاری که در سایه برگ ادرک
روی پلک درشت بشارت
خواب شیرینی از هوش می رفت
از تماشای سوی ستاره
خون انسان پراز شمش اشراق می شد
ای حضور پریروز بدوی
ای که با یک پرش از سر شاخه تا خاک
حرمت زندگی را
طرح می ریزی
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهای تند عطش را
می شنیدم
بال حاضر جواب تو
از سوال فضا پیش می افتد
آدمی زاد طومار طولانی انتظار است
ای پرنده ولی تو
خال یک نقطه در صفحه ارتجال حیاتی

نمی دونم چرا و چقدر در وجود خودم فرو رفته ام
ولی هرچه هست این وجودمه و در مقابل چیزی که به من دادی مسئولم ، اگر هیچ وقت نگران نباشم لحظه ای است که یاد تو از وجودم رفته...ولی تو منو ترک نکردی...شرمنده
.............................................................................................................
بی هودگی را حس می کنم و می دانم که وجودم بی هوده است...
ولی این را هیچ وقت ار یاد نبر که تو یه انسانی و همین نشانه بر عزم توست
"یا علی"
اگر حیوان باشیم بی هوده ایم چون در این صورت فقط دنیاست...
تنفس نشانه زنده بودن و تحرک نشانه مفید بون(حتی برای خود تا خشک نشویم)
دست در دستان او می گذارم
تا که گرمای وجودش
خالی از احساس نورش
توی این ندای رگین،که مثال آفتاب است
توی رگهای صدایم
دربیاید آه...
تا نشوم مثال گرگین
توی برف رو به مهتاب
نگویم چیزی جز زوزه
بلکه فریاد بزنم
که با خورشید...روز
.............................................................................................................
بله زندگی از لحظه لحظه های عمر من و توست.
هر زمان که به این فکر کنی،میبینی که زندگی چیزی جز یک خیابون یک طرفه نیست که در آن دورزدن و ایستادن وبه عقب حرکت کردن نداره.این خیابون پره از دست انداز و چاله چوله های شهرداری ، آروم برون تا قدرت مانور داشته باشی.
شب را ساده نگیر، شب راز عالم را فاش می کند...

........................................................................................
دست در دستان من
چشم در چشمان من
هر چه می خواهی بگو،هست اینجا گوش من
از گذشته چیزی نگو
از آینده حرفی نزن
فکر حال کن،که در آن هست ،جانم،صدایم،رگهایم....زنده
روح پر احساس خودت رابه خیال باطلم نکشان
اصلا از من،خود و دیگران حرفی نزن
که همه جان دارند یا اسیر خودند....
سکوت کن
به صدای باد گوش ده ،که می گوید حقایق
بگذار تا وجودم برای تو شود یک قایق
نه پر پرواز
همچو یک دشت
که ندارد چیزی جز لاله وحشی
تو بگو حال مرا
اگر امشب ، بی خبری از کلاغ قصه ها
یا که ناله دیدی از دهان غصه ها
تا که فریاد نزنند،دل به دریا نزنند
باز باد گوید از آن
از غم و غصیشان
هم صدای باد،شب است
من دگر نیست شدم
هرچه خواهم گویم
هست در اختیارم گوش شب
بی پایان بودن سخت است ولی پایانی خوش داشتن آسان...نمی دانم پایان کار من چه می شود؟ ولی از حال خود با خبرم
افسوس اگر دانم و باز کار تکرار کنم...
نمی تونم لفظ قلم حرف بزنم ...این چند خطی هم که نوشتم خیلی سخت بود،ولی می دونم که اونی که اون بالاست خیلی با معرفت تر از نزدیکترین دوست صمیمیمه. نمی خوام اقرار کنم ولی خودت هم خیلی جاها از زندگی حس کردی یکی هی شارژت می کنه که کم نیاری هی داره هلت می ده و حتی بعضی موقعها بی موقع رو به سرپاینی می افتی.
نمی دونم قسمت وجود داره یا خود ما خالقشیم؟ولی هر چی که هست می دونم که هر وقت که عشقم کشید بلند صداش بزنم و بگم:
خدا، معبوده من ، از ته دل ،
عاشقتم وبه خاطر این ممنونم.
(و مطمئن باش که می شنوه و حس می کنه)